حرفهای قلب یک درنا
وبلاگ شخصی درنا - متولد دی 58 - ساکن تهران
سلام
مطلبی که امروز تصمیم دارم در موردش بنویسم راجع به سرماخوردگیه... چیزی که توی این فصل خیلی رایجه و گاهی تا یکی دو هفته با ما همراهه و راحتی همیشگی رو ازمون میگیره... بی حال و بی حوصله میشیم و به نظر من از همه بدترش اینه که ممکنه نتونیم عزیزانمون رو تا چندین روز ببینیم یا نتونیم کسی رو که خیلی دوست داریم با خیال راحت ببوسیم و در آغوش بگیریم.

دیروز مقاله ای خوندنم و ترجمه بخشی از اون رو که فکر کردم میتونه مفید باشه در اینجا می نویسم.
خب... اگر درگیر سرماخوردگی شدید میتونید با انجام بعضی کارها علایمش رو کمتر کنید و راحت تر این دوره رو بگذرونید:
♦ نوشیدن آب فراوان و نوشیدنی هایی مثل آب میوه، آب مرغ و آب گوشت ساده، ترکیب آب گرم + عسل + آب لیمو، همچنین پرهیز از خوردن نوشیدنی های الکل دار، قهوه و نوشیدنی های گازداری که کافئین دارند.
خوردن مایعات زیاد، کمک میکنه که کم آبی حاصل از سرماخوردگی جبران بشه و در مقابل نوشیدنی هایی که اشاره شد باید از خوردنشون دوری بشه باعث میشن کم آبی تشدید بشه و عوارض سرماخوردگی بیشتر بشن.

♦ غرغرقه کردن آب نمک، نصف قاشق چایخوری نمک که توی یه استکان آب گرم حل شده باشه و توی گلو غرغرقه بشه برای آروم کردن جراحت های گلو خیلی کمک کننده است.
♦ خوردن سوپ مرغ، که دو تاثیر خوب بر روی علایم سرماخوردگی داره، یعنی هم خاصیت ضد التهابی داره و هم به حرکت موکوس کمک میکنه و همین باعث میشه ویروس ها تماس کمتری با مخاط بینی داشته باشن.
![]()
♦ مرطوب کردن هوا، بهتره بدونیم که ویروس سرماخوردگی در هوای خشک خیلی راحت تر رشد پیدا میشه و یکی از دلایل شیوع سرماخوردگی توی دو فصل آخر سال هم همینه، پس خیلی مفیده که هوای اتاق و خونه رو مرطوب کنیم تا ویروس ها امکان انتشار و رشد کمتری داشته باشن، مرطوب کردن هوا علاوه بر این باعث میشه که از خشکی مخاط بینی و خشکی گلو و در نتیجه افزایش سرفه هم پیشگیری بشه.

چند نکته:
☻ وقتی که دچار سرماخوردگی میشید خیلی خوب از خودتون مراقبت کنید، به مقدار مناسب استراحت کنید، زیاد مایعات بنوشید، هوای اطراف رو مرطوب نگه دارید و دستهاتون رو بطور مرتب بشویید.

☻ استفاده از ویتامین "سی" برای پیشگیری از سرماخوردگی بسیار رایجه اما بد نیست بدونیم که استفاده زیاد از ویتامین سی نمیتونه مانع ابتلا به سرماخوردگی بشه اما اگر در ساعات ابتدایی و قبل از هجوم نشانه های سرماخوردگی از اون استفاده بشه میتونه طول مدت بیماری رو کمتر کنه.
☻ همونطور که اشاره شد استفاده از عسل بسیار توصیه میشه چون نه تنها میتونه التهابات گلو رو آرام کنه بلکه حتی سرفه رو هم میتونه تسکین بده. عسل میتونه همراه با چای گرم یا مخلوطی از آب گرم و لیمو استفاده بشه، مخصوصا قبل از خواب کمک میکنه که فرد بیمار خواب آرامتری داشته باشه.

☻ نوشیدن شیر در زمان سرماخوردگی چندان توصیه نشده به این دلیل که باعث میشه خلط گلو (ماده مخاطی که غلیظ و چسبناکه و در زمان سرماخوردگی به پشت گلو چکه میکنه) غلیظ تر بشه و گلو رو آزار بده.
آرزو میکنم اصلا سرما نخورید و همیشه شاد و سرحال باشید... 

سلام
امروز دلم میخواست بنویسم... اول فکر کردم که مثل همیشه بیام و توی وبلاگم بنویسم، همینجا. بعد با خودم فکر کردم که چقدر وقته نوشتن روی کاغذ رو کنار گذاشتم... حس به دست گرفتن قلم... نوشتن روی کاغذی که سفیده... لمس کاغذ زیر انگشتا... نوشتن و خط زدن و دوباره نوشتن... مدت هاست برای بیشتر ما کیبورد کامپیوترهامون جای قلممون رو گرفته... و صفحه سفید مانیتور و اغلب توی نرم افزار ورد جای صفحه سفید دفترمون اومده... مینویسیم بی اینکه خط بزنیم... مینویسیم بی اینکه کاغذ سفید و قلم سیاه رو توی دستامون حس کنیم... این چیزای جدید هیچکدومشون بد نیستن اما شخصا اعتقاد دارم یه بخشی از احساسمون رو از ما گرفتن... اصلا چیزای جدید همشون خوبن،سرعتشون بالاست،خرجشون کمتره... اما حس میکنم یه چیزی یا یه چیزایی این وسط گم شده... یه چیزی که به روح آدم ربط داره... یه چیزی که به حس آدم مربوطه... همه ما هر روز ده ها ایمیل از هم میگیریم و به هم میدیم... یه عالمه... با رنگا و شکلای مختلف... معلومه که این حجم و این سطح از ارتباط رو نمیشه با کاغذ و پاکت و یه دونه تمبر گوشه پاکت بدست آورد... همه ما اس ام اس های زیادی میزنیم برای پرسیدن حال یه دوست، برای تبریک گفتن بهش، گاهی حتی برای تسلیت گفتن، برای عذرخواهی، برای قهر کردن، برای آشتی کردن، حتی برای تموم کردن یه رابطه... و این درسته که یه جور احترامه به طرف مقابل، درسته که معنیش اینه که ما به فکرش بودیم، اما خوب که بهش فکر میکنم حس میکنم چقدر بی روحه... حتی اون شخص صدای ما رو نمیشنوه تا حس ما حالش رو بهتر کنه چه برسه به اینکه ما رو ببینه... اینکه شنیدن صدای یه دوست و دیدنش چقدر میتونه حال آدم رو بهتره کنه برای هممون غیرقابل انکاره... درسته که نمیشه اونقدری که اس ام اس میزنیم به هم زنگ بزنیم یا به دیدار هم بریم اما میشه خیلی هاش رو جایگزین کرد... به نظر من خوب نیست که یکی رو فدای اون یکی کنیم... برای خودمون خوب نیست... برای حسمون... برای روحمون... برای حالمون... فکر میکنم چه حس خوبی داره با اینهمه کار و مشغله زندگی، یه ذره از وقتمونو صرف نوشتن چند خط نامه کنیم برای عزیزمون... با خودکارمون، با دستخط خودمون، روی یه کاغذ واقعی... یا اون روزی که لازمه، فقط چند دقیقه از وقتمون رو صرف یه تماس کوچولو کنیم با کسی که اون روز بخاطر تولدش خوشحاله یا اتفاقی ناراحتش کرده... لازم نیست کلمه های کلیشه ای همیشگی رو بکار ببریم...گاهی تنها کاری که لازمه اینه که به اون گوش بدیم... فکر میکنم خیلی وقتا فرستادن یه کارت تبریک با خط خودمون زیباتر از انتخاب یه کارت از روی یه سایت باشه تا صرفا انجام وظیفه ای کرده باشیم و بگیم تولدت به یادمون بوده یا یادمونه که بهت بگیم عیدت مبارک... تازه اگه اگه واقعا یادمون مونده باشه که تولد دوستمون چه روزیه...
میدونید، شاید اشکال کارمون یه کم این باشه که دیگه کمتر برای هم وقت میذاریم... شاید اشکال کارمون این باشه که خیلی داریم تند میریم... تا برسیم...اینقدر تند میریم که حتی وقتی میرسیم وقت نداریم بایستیم و از بودن در اونجاییکه بهش رسیدیم، لذتی ببریم... باز شروع میکنیم به دویدن... تازه اگه بدونیم که میخوایم واقعا به کجا برسیم... حقیقت اینه که خیلی هامون حتی نمیدونیم به کجا دوست داریم یا قراره که برسیم... برای همینه که گاهی اینقدر کم خوشحالیم و کم راضی هستیم و کم احساس خوشبختی میکنیم...
برای حسن ختام پیشنهاد میکنم که چند دقیقه چشماتونو روی هم بذارید... و بر خلاف شبا که وقتی چشم روی هم میذارید به همه مشغله های زندگی فکر میکنید، الان وقتی چشماتونو بستید فقط به کسایی فکر کنید که دوستشون دارید... به احساستون فکر کنید... فکر کنید کسی که بیشتر از همه دوست داره بهش زنگ بزنید و حالش رو بپرسید کیه... فکرکنید نزدیک ترین تاریخ تولدی که در پیش دارید مال کدوم دوستتونه... فکر کنید کیه که بیشتر از همه از دیدن شما خوشحال میشه... حالا حتما یه وقتی پیدا میکنید که به او سربزنید... یه وقتی پیدا میکنید که به اونیکه مشتاق شنیدن صداتونه زنگ بزنید و حتما یه وقتی پیدا میکنید که سر راه برید به یه مغازه کوچیک کارت فروشی و یه کارت تولد قشنگ برای دوستتون که تولدش نزدیکه انتخاب کنید... اونوقت مطمئنم وقتی از پیش اون دوستتون برگشتید، وقتی صحبت تلفنی تون با اون دوست دیگه تون تموم شد، وقتی کارت تبریک رو با خط خودتون با جمله های خودتون نوشتید و در پاکتش رو بستید، حتما حتما حس خیلی بهتری خواهید داشت و حتما حالتون بهتر خواهد بود...
یه کم... آرومتر... حرکت کنیم... اونوقت... آدم ها... زیبایی ها... لحظه ها...رو... بهتر... می بینیم...
متشکرم
سلام
هنوز یه ماه تا فصل پاییز مونده... فصلی که هوا خنک تر میشه... درختا رنگارنگتر میشن... عاشقا عاشقتر میشن و آدمای تنها یه خورده دلشون میگیره... آرزو میکنم شما هیچوقت تنها نباشید، هیچوقت دلتون نگیره و همیشه عاشق باشید....
امروز میخوام به پیشنهاد قناری جونم یکی از زیباترین پاییزهای دنیا رو بهتون نشون بدم... تا بازم ببینید که خدا چقدر زیباست...
پاییز در ایالت میشیگان....
این ایالت در شمال شرقی آمریکا واقع شده و سه دریاچه بزرگ اون رو احاطه کردن به علاوه از طریق دوتا از همین دریاچه ها با کشور کانادا هم مرزه و بدلیل موقعیت جغرافیایی که داره دارای آب و هوای سرده..
این ایالت دارای هفتاد و هشت پارک و شش جنگل ایالتی است...
مساحت آن حدود 151 هزار کیلومتر مربع است که از این مساحت، حدود 147 هزار کیلمتر مربع خشکی و
چهار هزار کیلومتر مربع آب میباشد...
پاییز در ایالت میشیگان زیباست خیلی زیبا...

























با تشکر از قناری مهربونم
سلام
امروز میخوام در مورد یکی از میراث ثبت شده در سازمان جهانی یونسکو بنویسم
دیوار چین (The Great Wall Of China)

این دیوار که در سال 1987 در فهرست آثار فرهنگی جهانی سازمان ملل ثبت گردید، مجموعه ای است از سنگرهای خاکی - سنگی در چین شمالی که در اصل برای حفاظت مرزهای شمالی امپراطوری چین در مقابل جاسوسی گروه های چادر نشین از جمله Xiongnu ساخته شد و در فاصله قرن های 5 ام و 16 ام پیش از میلاد بازسازی و تعمیر شد. تا قرن 5 ام پیش از میلاد نیز چندین دیوار دیگر ساخته شدند که آنها را به دیوار اصلی چین مرتبط می دانند که یکی از مشهورترین آنها دیواری است که بین سالهای 206 تا 220 قبل از میلاد توسط اولین امپراطور چین Oin Shi Huang ساخته شد و امروزه تنها بخش کوچکی از آن باقی مانده است اما بخش اصلی دیوار امروزی در طول سلسله Ming ساخته شده است.

دیوار چین از Shanhaiguan در شرق تا Lop Nur در غرب و در طول قوسی که در خط جنوبی مغولستان کشیده شده، امتداد یافته است. بررسی های باستان شناسی که با استفاده از آخرین فن آوری های روز صورت گرفته، نشان میدهد که سرتاسر دیوار چین (به انضمام تمامی شاخه های آن) دارای طولی به اندازه 8/8851 کیلومتر است که شامل 6/6259 کیلومتر دیوار اصلی، 7/359 کیلومتر سنگرها و 5/2232 کیلومتر حصارهای طبیعی مثل تپه ها و رودخانه ها میباشد. طبق یادداشتهای تاریخی ، طول دیوار درسلسله های گوناگون حدود 50 هزار کیلومتر بوده و به مرور زمان دیوار فروریخته است .

دیوار چین پیش از استفاده از آجر، توسط خاک کوبیده شده، سنگ و چوب ساخته میشده اما در سلسله Ming از آجر، سفال و آهک بطور وسیعی در بخشهای مختلفی از دیوار استفاده شده است. اندازه و وزن آجرها باعث میشد تا کار با آنها آسان تر از کار با خاک و سنگ باشد بنابراین سرعت ساخت دیوار افزایش یافت. علاوه بر این، آجر توان تحمل وزن بیشتری را دارا بود و بهتر از خاک کوبیده مقاومت میکرد. سنگ نیز گرچه توان تحمل بالاتری نسبت به آجر داشت اما استفاده از آن دشوارتر بود. نتیجتا سنگها را به شکل مستطیل بریدند و در پایه دیوار، حاشیه های داخلی و خارجی و دروازه دیوارها مورد استفاده قرار دادند.


ارتباط میان واحدهای نظامی در آن زمان و در طول دیوار بزرگ چین ( برای درخواست نیروهای کمکی و اعلام خطر به پادگان ها در مورد حرکات دشمن) از اهمیت بسزایی برخوردار بوده به همین منظور برجهای متعددی در سرتاسر طول دیوار بر روی بلندی تپه ها و سایر بلندی ها ساخته شد تا قابل دیدن باشند.

در بالای دیوار بیش از یکصد دروازه و هزاران مرکز دیدبانی و برج آتش برای خبررسانی ساخته شده و سربازان و افسران هنگام روبرو شدن با دشمن بر روی برجها آتش افروخته و موضوع را به اطلاع ستاد فرماندهی رسانده و از ارتش کمک می خواسته اند.
دیوار چین علاوه برقابلیت نظامی بر پیشرفت اقتصادی چین نیز تاثیر داشته است، در واقع این دیوار نشانه تعیین مرز ناحیه کشت و زرع کشاورزی و ناحیه دامپروری این کشور بوده است.

وضعیت فعلی دیوار چین در بخش های مختلف آن متفاوت است.
اکنون دروازه"جی یون گوان " در کوه "با دا لین" واقع درحومه پکن و دروازه "جا یو گوان " در گان سو و دروازه " شان حای گوان " در استان حه به به مناطق دیدنی تبدیل شده است که در جهان شهرت بسیاری دارند. به طور کلی دیوار با دا لین پکن از دیگر نقاط دیوار استوارتر ومحکمتر بوده و به خوبی نگهداری گردیده است. ارتفاع دیوار به طور متوسط به هشت متر می رسد وبر بالای دیوار به فاصله هر 200 متر یک مرکز دیدبانی دیده می شود. هر روزه گروههایی از گردشگران چینی و خارجی به این نقطه دیوار صعود می کنند.
در حالیکه بخش هایی از دیوار بزرگ چین در شمال پکن و نزدیک به مرکز توریستی، بخوبی نگهداری و حتی نوسازی شده است، در بیشتر بخشها دیوار نیازمند تعمیرات است، بخش هایی که یا به عنوان تفریحگاه دهکده و یا به عنوان منبعی برای برداشت سنگ جهت تعمیر خانه ها و جاده ها مورد استفاده قرار گرفته و میگیرد. بخش های دیگری از دیوار نیز به محلی برای نقش های موسوم به گرافیتی و خرابکاری ها ی ضد هنری تبدیل شده است. بخش های دیگری نیز بدلیل آنکه بر سر راه ساخت و ساز قرار داشته خراب شده اند.

بیش از 60 کیلومتر از دیوار در استان Gansu به احتمال زیاد در بیست سال آینده و به دلیل طوفان های شن، بطور کامل محو خواهد شد. در بخش های دیگری ارتفاع دیوار از بیش از 5 متر به کمتر از 2 متر کاهش یافته است. برج های دیدبانی مربع شکلی که از ویژگی های منحصربفرد عکس های این دیوار بودند، امروزه بطور کامل ناپدید شده اند. بسیاری از بخش های غربی دیوار که در ساخت آنها از گل بجای آجر و سنگ استفاده شده است، در برابر فرسایش بسیار آسیب پذیرترند.

جالب است بدانیم بر خلاف تصور رایج، دیوار چین با چشم غیر مسلح از فضا قابل رویت و تشخیص نمی باشد و این تنها یک افسانه قدیمی است که در طول زمان به عنوان یک حقیقت در بین اذهان عمومی جای گرفته است، این دیوار که عرض آن 9 متر می باشد حتی از کره ماه نیز توسط هیچ فضانوردی دیده نشده است و در حقیقت عرض ظاهری که از این دیوار در کره ماه دیده می شود مانند دیدن یک تار مو از فاصله 2 مایلی است! برای دیدن این دیوار از کره ماه نیاز به قدرت رزولوشنی 17 هزار بار بهتر از دید چشم انسان است!
یک بحث داغ دیگر این است که آیا این ساخته دست بشر از مدار LEO قابل دیدن است؟
( مدار LEO (Low Earth Orbit) مداری است که از سطح کره زمین در فاصله 2000 کیلومتری قرار دارد) ناسا ادعا میکند که به سختی قابل دیدن است اما تنها در شرایط تقریبا ایده آل و البته در آن شرایط نیز از سایر پدیده های دست ساز بشر آشکارتر نیست. گزارش های دیگری نیز موجودند از فضانوردانی که این دیوار را در در مدار زمین در ارتفاع 160 تا 320 کیلومتری از سطح زمین و با چشم غیر مسلح مشاهده کرده اند که البته خودشان اذعان داشته اند که در آن فاصله بسیاری از ساخته های دست بشر قابل رویت هستند.

این متن ترجمه خودم بود از مقاله ای که در سایت ویکی پدیا منتشر شده بود به همراه بخشی از مطلبی که در سایت CRI درج شده است. عکس ها رو هم به انتخاب خودم گذاشتم، امیدوارم لذت برده باشید.
برای مطالعه مقاله سایت ویکی پدیا بطور کامل و برای مطالعه مطلب سایت CRI میتونید به ترتیب به دو لینک زیر مراجعه کنید:

شاد باشید
سلام به همه
یه تغییر کوچیک توی یکی از وبلاگ هام دارم ایجاد میکنم که فکر کردم گفتنش اینجا بد نباشه.
تصمیم دارم توی وبلاگ حیات وحش از هر موضوعی که به محیط زیست مربوط میشه بنویسم. دلیلش اینه که احساس میکنم این روزا خیلی داره بهش ظلم و بی توجهی میشه و این خیلی ناراحت کننده است.
حداقل با نوشتن درباره اش شاید بتونم کار کوچیکی کرده باشم.
سلام به همه
حقیقت اینه که من خودم خیلی با نصیحت شنیدن میانه خوبی ندارم اما امروز ایمیلی به دستم رسید که گرچه نصیحت گونه بود اما حرفهای قشنگی توی خودش داشت که اگه هر وقت بتونم توی زندگی انجامشون بدم حتما حس خوبی پیدا خواهم کرد، البته توی زندگی یه لحظه هایی هست که گاهی هیچکدوم از این حرفای قشنگ به کار آدم نمیاد مگر اینکه واقعا بهشون عمل کرده باشیم و قدرت بکارگیریشون رو توی شرایط سخت که آدم حوصله هیچ کاری رو نداره و تمام این حرفا به نظر شعار میان، داشته باشیم.
مارک فیشر میگه :
برای ناراحت بودن خیلی وقت داری پس چرا به فردا موکولش نکنی؟

♥از امروز همه چیز را از نو آغاز کنیم♥
♥آنتونی رابینز : برای رسیدن به موفقیت باید مثل زمان کودکی کنجکاو باشید♥

♥به طبیعت برویم♥



♥برای خودتان و برای دل خودتان جشن بگیرید و شاد باشید♥

♥آرزوی آرامش... آرزویی فراگیر♥


♥کمی در زندگی خود رنگ جاری کنیم♥


♥به جزئیات بی توجه نباشیم♥
♥کمی دقیق تر شویم♥
♥چرا از زیبایی ها به سادگی بگذریم و منتظر چیزی دیگر باشیم؟♥

♥لذت یعنی چی؟ یعنی کیف کردن از همه چیزهای کوچک♥


♥دلتان برای هیجان های دوران کودکی تنگ نشده؟♥

♥تغیرات کوچکی ایجاد کنیم. حداقل برای قابل تحمل تر کردن خیلی از چیزها♥
خب... چطور بود؟
اگه توی لحظه هایی که زندگی به نظرتون خیلی یکنواخت و کسل کننده میاد بتونید بر اون حس رخوتی که آدم رو توی اون لحظات فرامیگیره غلبه کنید و حداقل یکی از این راه ها رو امتحان کنید شاید بتونیم از اون کسالت و خستگی کنده بشیم. تا حالا شده وقتی بی حوصله یا ناراحت یا عصبانی هستید برید جلوی آینه و سعی کنید که لبخند بزنید؟
یه بار اینو امتحان کنید... بدن شما اولش حتما مقاومت میکنه و اصلا دلش نمیخواد از اون مود بیرون بیاد مخصوصا ماهیچه های صورتتون که دقایق یا ساعات زیادیه بخاطر حال شما در هم فشرده و منقبض بودن، اما اگه یه کمی بهشون اصرار کنید اونا هم راضی میشن... کافیه برید جلوی آینه، اخماتونو وا کنید و سعی کنید لبخند بزنید، نمیگم قش قش بخندید نه! فقط یه لبخند قشنگ ملایم که مخصوص خودتونه... اگه موفق بشید اونوقت می بینید که همین لبخند کوچیک معجزه میکنه و حالتون کلی عوض میشه...
حالا وقتی از جلوی آینه کنار میاید حس میکنید که حالتون واقعا بهتره...

سلام به همه
امروز میخوام درباره کتابی که به تازگی خوندنش رو تموم کردم بنویسم. البته یه کم خجالت میکشیدم اولش از نوشتن در موردش! آخه دو سوم از کتاب رو خونده بودم که تازه فهمیدم این کتاب انگار برای بزرگا نوشته نشده! اما الان هیچم خجالت نمیکشم چون دنیای بچه ها خیلی هم قشنگ و ساده است و گاهی که آدم کتاباشونو میخونه این دنیای ساده رو بیشتر لمس میکنه. اینکه چقدر راحت خیال میبافن حتی سعی میکنن خیال هاشونو توی دنیای واقعی اطرافشون مجسم کنن، اینکه خیلی زود باور میکنند و چون دروغ بلد نیستن هیچوقت حتی فکرشم نمیکنن طرف مقابل ممکنه دروغ بگه. خوشحالم که منم هنوز یه جورایی کودکم گرچه بخاطر اینکه برام غیرمنتظره است که آدم های اطرافم دروغ بگن خیلی وقتها سرزنش شدم. انگار توی این دنیای امروز توقع عجیبیه اینکه طرف مقابلت بهت راست بگه و اگر به راحتی باورش کنی محکوم میشی... متاسفم برای این دنیا...
کتابی که خوندم یه داستان بود با نام "سیرک عجائب" اثر "دارن شان".
درباره نویسنده:
دارن شان که نام اصلی آن دارن اشاگنسی (Darren O'shaghnessy) است، نویسنده ای است ایرلندی که در سال 1972 میلادی در بیمارستانی در شهر لندن به دنیا آمد. تخصص این نویسنده بیشتر کتابهای تخیلی کودکان است و آنها را بصورت مجموعه های چند جلدی مینویسد. شهرت این نویسنده بیشتر بخاطر مجموعه داستانهای او با عنوان حماسه دارن شان است. این مجموعه 12 جلدی شامل چهار زیرمجموعه سه جلدی است که به عبارتند از:
1- خون شبح : سیرک عجائب ، دستیار یک شبح ، دخمه خونین
2- آداب شبح : کوهستان شبح ، آزمون مرگ ، شاهزاده اشباح
3- نبرد شبح : شکارچیان غروب ، همدستان شب ، قاتلان سحر
4- سرنوشت شبح : دریاچه ارواح ، ارباب سایه ها ، پسران سرنوشت
پس از پایان این مجموعه او شروع به نوشتن یک سری ده جلدی با نام دموناتا نمود که تمام ده جلد آن چاپ شده است. مجموعه بعدی او تراژدی شهر نام داشت که برای بزرگسالان بود و سه جلد بود اما چندان با موفقیت مواجه نشد.
درباره کتاب "سیرک عجائب" (Cirque Du Freak) :
و اما در مورد داستان....
گوینده داستان پسرکی 8 تا ده ساله است که از کوچیکی علاقه زیادی به عنکبوت ها داشته و حتی یکبار هم پدر و مادرش براش یکی خریداری کردن تا اون ازش مراقبت کنه اما پسرک کنجکاو که توی یه کارتون دیده بوده عنکبوت داخل جاروبرقی میره و بعد صحیح و سالم بیرون میاد، تصمیم میگیره این آزمایش رو بر روی عنکبوت بیچاره انجام بده ئ در نتیجه به قول خودش بعد از انجام آزمایش عنکبوت بخت برگشته تکه پاره میشه و بعد از اون پدر و مادرش دیگه براش عنکبوتی نمیخرن.
یکی از روزها یکی از دوستان او یک آگهی به مدرسه میاره و به تیم دوستی چهار نفرشون نشونش میده، آگهی یه سیرک که به شهرشون اومده با نام سیرک عجائب. بعدا معلمشون وقتی آگهی رو دستشون میبینه خیلی ناراحت میشه و میگه که هیج انسان خوبی نباید به دیدن اینجور سیرکها بره چون این سیرکها آدمای عجیب الخلقه رو توی قفس نگه میدارن و با نشون دادنشون به مردم پول درمیارن درحالیکه اینکار اصلا انسانی نیست. این چهار بچه بدون توجه به نصیحتهای معلم تصمیم میگیرن پولشون رو روی هم بذارن و بلیطش رو بخرن.اما بلیط فروش چون اونها بچه هستن فقط دوتا بلیط بهشون میفروشه، بنابراین دارن و دوست صمیمیش به قید قرعه میرن به سیرک... اونجا بین همه موجودات عجیب و غریب یه مرد با یه عنکبوت بزرگ میاد و با اون هنرنمایی میکنه و این باعث میشه دارن عاشق اون عنکبوت بشه و بعدا نقشه دزدیدنش رو بکشه در حالیکه دوست صمیمی او هم که علاقه زیادی به اشباح و موضوعات مرتبط با اونا داره تصمیم میگیره بره پیش صاحب عنکبوت که یک شبح بوده و ازش بخواد اونو به شبح تبدیل کنه. شبح صاحب عنکبوت نمیپذیره او رو شبح کنه بنابراین دوست دارن از اشباح بیزار میشه.دارن عنکبوت رو از شبح میدزده بدون اینکه خانواده اش بفهمن اونو توی اتاقش مخفی میکنه. بعدا به دوستش نشونش میده و وقتی داشتن بیرون از قفس باهاش بازی میکردن عنکبوت دوستش رو نیش میزنه و اونو به حد مرگ میرسونه. دارن علت حال بد دوستش رو به خانواده اش و دکترا نمیگه و از عصبانیت قفس عنکبوت رو بیرون میندازه و بعد میبینه که شبح زیر پنجره منتظر بوده که عنکبوت رو با خودش ببره.حالا دیگه هیچ جوری نمیشه پادزهری برای دوستش بسازن پس دارن همون شب به محل اختفای شبح میره و ازش میخواد پادزهر عنکبوت رو بهش بده اما شبح براش یه شرط میذاره، اینکه دارن حاضر بشه به عنوان دستیار شبح زندگی کنه وگرنه دوستش میمیره.دارن هیچوقت دوست نداشته که یه شبح بشه اما بخاطر دوستش قبول میکنه. دوست دارن با همون پادزهر خوب میشه اما دارن خودش رو آماده میکنه که با کمک شبح از زندگی عادی جدا بشه.بنابراین کاری میکنن که همه فکر میکنن اون مرده دفنش میکنن و بعد شبح او رو از تابوت بیرون میاره تا از اون به بعد به عنوان دستیار شبح به زندگیش ادامه بده، البته دوست صمیمی دارن اونو تعقیب کرده و فهمیده بوده که اینا همش یه نقشه بوده برای شبح شدن دارن، به همین خاطر وقتی شبح دارن رو از توی تابوت در میاره دوستش سر میرسه و دارن رو تهدید به مرگ میکنه به جرم اینکه الان دیگه یه انسان نیست و شبح شده....
و کتاب در همینجا تموم میشه....
*******
خب اینم از کتاب ایندفعه. گرچه با همیشه متفاوت بود.
مطلب بعدی در مورد یه مهمون ناخونده اما دوست داشتنی که تازه به خونه مون اومده، خواهد بود، به امید خدا.
سلام به همه
خیلی وقت بود که فرصت نمیکردم وبلاگم رو آپدیت کنم با وجود اینکه حرف برای گفتن داشتم از جمله ماجرای مرد خیلی خیلی پیری که راننده آژانس بود و من رو یک روز رسوند به مقصدم و من از وقتی که دیدیمش تا همه اون روز به این فکر میکردم که چقدر ناراحت کننده است که کسی توی این سن بجای استراحت و لذت بردن از دوران بازنشستگیش باید اینطور توی این گرما پشت فرمون بشینه و....
البته کاملا مخالفم با اینکه همه چیز تقصیر جامعه و ... است و آدم ها خودشون بی تقصیرن،نه اتفاقا تلاش و زحمتی که آدما توی دوران زندگی مخصوصا جوونیشون میکشن خیلی تاثیر داره توی لذتی که در دوران پیری میتونن از زندگی ببرن، خب بعضی های در دوران جوونی از نظر شغلی در سطوح پایینتری از اجتماع قرار دارن و تلاشی آنچنانی هم برای تغییر این وضعیت نمیکنن برای همین همیشه در همون سطح و گاهی (بدلیل شرایط اقتصادی جامعه) پایینتر از اون سطح میمونن و این روند تا دوران پیری اونها هم ادامه پیدا میکنه ضمن اینکه متاسفانه خیلیها با وجود سطح پایین درآمد و زندگی بازهم بی دغدغه به داشتن بچه های بیشتر اعتقاد دارن و اون رو عملی میکنن و.... دیگه تا آخرش قابل پیش بینی است... نمیدونم چرا خیلی ها فکر میکنن بزرگ کردن یک کودک تنها از نظر اقتصادی بر خانواده فشار میاره! پس چه کس باید از اون یه انسان سالم بسازه؟ اون هم توی این جامعه پر فراز و نشیب...
خب بگذریم....سخنرانی کافیه...
امروز اومدم بگم که دارم بعد مدتها یه رمان جدید رو میخونم به اسم سیرک عجائب نوشته دارن شان. بعدا در موردش حتما برای خودم و برا ی شما مینویسم.
چندتا فیلم قشنگ هم دیدیم که دیدنش رو به شما پیشنهاد میکنم:
عشق سال های وبا
ویزیتور
و تروی
که آخری رو البته احتمالا قبلا هم دیدید اما خب وقتی سانسوری نباشه اصل داستان خیلی بهتر خودشو نشون میده.خودمم قبلا از شبکه داخلی فیلم رو دیده بودم اما نه تا آخرش برای همین ایندفعه که کامل دیدمش آخرش اشکام در اومدن و همینطوری چیلیک چیلیک میچکیدن و باعث شدن که هم نفسم (یعنی همسر نازنینم) متعجب بمونه از من که برای یه فیلم که تازه افسانه هم بوده دارم اشک میریزم.خب چیکار کنم خیلی عشقولانه بود!
اگر فرصت کنم امروز وبلاگ آشپزی و حیات وحش رو هم آپدیت میکنم، یک سری عکس جدید هم گرفتم که چندتاییشون رو بعد از ادیت توی وبلاگ عکاسی خواهم گذاشت.
ممنونم
سلام به همه کسانی که اینجا گاه گاهی سر میزنند و کسانیکه تنها یکبار به اینجا میان و به اونایی که اصلا اینجا نمیان 
توی نوشته امروز میخواستم تغییری رو که توی یکی از وبلاگهام ایجاد کردم، اطلاع بدم.
اونهایی که به من نزدیکتر هستن میدونن که من بجز این وبلاگ دو وبلاگ دیگه هم به عنوان زیر مجموعه همین وبلاگ داشتم که یکی فقط مربوط به طبیعت و حیات وحش هست:
http://wildline.persianblog.ir
دیگری مربوط بود به عکس هایی که میگیرم یا مطالب عکاسی که می آموزم:
حالا تصمیم گرفتم وبلاگ عکسم رو گسترده تر کنم و درش هر چیز هنری یا آشپزی که دوستش دارم بنویسم.
بنابراین میتونید عکس های من رو توی اون یکی وبلاگم که فقط و فقط به عکس اختصاص یافته، ببینید:
http://photolight.persianblog.ir
ممنونم از توجهتون 
امیدوارم هراز گاهی هم سری به وبلاگهای دیگم بزنید و خوشحالم کنید 
سرمست است و سرخوش...
نه از شراب...
که از حقیقتی که شراب به او آموخت...
سرخی شراب در میان جام میدرخشد و سبزی چشمان تو در میان سرخی شراب...
خیره در جام زیر لب زمزمه می کند:
هیچ شرابی نمیتواند چنان مستم کند که تو را فراموش کنم...

به یاد دو پدر...
این یادداشت را برای دو پدر می نویسم... پدر خودم و پدر یک نازنین مهربان... کسی که چون من لمس کرده است بزرگ شدن بی دستان گرم و شانه های محکم پدر را ...
این، فصل مشترک من است با چشمانی که میدانند چقدر عزیزند...
نیستی و میدانم که هستی... نمیتوانم لمست کنم... وقتی صدایت می کنم نمیتوانم پاسخی بشنوم اما میتوانم پاسخت را حس کنم... وقتی دلم برایت تنگ میشود نیستی تا نگاهت کنم اما عکست هست وخنده ای که صورتت را از همیشه زیباتر کرده... وقتی روزها سخت میشوند و عرصه تنگ، نیستی تا با تو درد دل کنم اما میدانم که هستی و ناگفته میشنوی... وقتی شادم و پرشور، نیستی تا تنگ در آغوش گیرمت اما میدانم که هستی و مرا از دور تنگ در آغوش میگیری...
فردا در تقویم روز توست... برای من اما هر روز، روز توست... که من خون تو را در رگهایم دارم... چشمان تو در چهره ام میدرخشند و لبان تو بر چهره ام نقاشی شده اند... و چقدر خوب است که میدانم قلبم چون قلب تو قوی است و چون قلب تو مهربان است... چقدر خوب است که وقتی به عکس تو نگاه میکنم خود را در تو می یابم...
هر غروب پنج شنبه به یاد تو شمعی روشن میکنم که تا سحرگاه به عشق تو نور می افشاند... اینبار اما غروب جمعه دو شمع روشن خواهم کرد به عشق تو و پدری دیگر...
روزتان مبارک...

نه میشه با تو سر کنم، نه میشه از تو بگذرم بیا به داد من برس، من از تو مبتلاترم
بگو کجا رها شدی؟ بگو کجای رفتنی؟ من از تو در گریز و تو چرا همیشه با منی؟
کسی بجز تو یار من نیست گذشتن از تو کار من نیست
بجز خیال تو هنوزم ببین کسی کنار من نیست
دوباره تبت داره نفسمو میگیره دوباره هوام داره پی عطر تو میره
این خونه بی تو طاقت زندگی نداره حتی نفسام تو رو به یاد من میاره
کسی بجز تو یار من نیست گذشتن از تو کار من نیست
بجز خیال تو هنوزم ببین کسی کنار من نیست
چند روز پیش همینطور که پیاده داشتم آروم آروم به خونه برمیگشتم پیرمردی رو دیدم که او هم داشت آروم آروم میرفت. از اون تیپ پیرمردهایی بود که خیلی دوست داشتنی هستن... مرتب، خوش لباس و سرحال، در عین حال خیلی موقر و با شخصیت...
توجه ام به دستش که موبایلی رو گرفته بود جلب شد... دست زیبایی داشت... زیبا یعنی اینکه حس خوبی بهم دست داد با دیدنش...
همون موقع بود که به ذهنم رسید دست آدم ها شاید بتونه شخصیت اونها رو نشون بده... فکر میکنم دستایی که کارهای خوب توی زندگیشون کرده باشن زیبا هستن و دوست داشتنی...
مثل اون پیرمرد که دستانش خوب بودن... تمیز و مرتب...
فکر میکنم دست ها از عضوهایی هستن که وقتی کسی رو دوست داریم خیلی خوب توی ذهنمون میمونن... شکلشون و جزئی ترین ویژگی هاشون... مثل همه وجود اون فرد

برامون خاص و دوست داشتنی میشن...
خیلی خوب میشناسیمشون و همیشه از لمسشون حتی از نگاه کردن بهشون یه حس عالی بهمون دست میده... دوست داریم بهشون بوسه بزنیم وقتی حس احترام زیادی برای اون شخص قائلیم و حتی دلمون براشون تنگ میشه مخصوصا اگر دیگه نتونیم زیاد ببینیمشون و لمسشون کنیم...
آرزو میکنم همیشه دست کسایی که براتون عزیزن کنار دستاتون باشه و حداقل روزی چندبار بتونید ببینیدشون و لمسشون کنید...

درنا! گاهی چیزی اتفاق می افتد که تنها باید بایستی، نگاهش کنی و بپذیری اش...
گاهی برای آنکس که بسیار عزیز است، تصمیمی را میپذیری که برایت آسان نیست پذیرفتنش... آسان نیست اما شیرین است... چون تنها کاری است که توانستی برایش انجامش دهی...
گاهی لازم است بگذری از کسی که اینهمه دوستش داری چون دوستش داری... گاهی لازم است بگذری و بگذاری بگذرد... سخت است... اما وقتی او را آرامتر میکنی پس میگذری تا آرامش را به او بازگردانی...
آری درنای من این آن چیزی است که اتفاق می افتد و تو باید بایستی و صبورانه نگاهش کنی...
احساسی که در قلبت داری جاودانه خواهد ماند و این زیباست...
درنای من... به قلبت و به احساساتش میبالم... تا همیشه...
این قلبی است که میتواند دوست داشته باشد و بهای سخت آن را بپردازد...
در تمام این سالها او تنها کسی است که لایق بهایی است که پرداختی...
" کسی که دوستش دارید همه گونه حقی بر شما دارد... حتی حق آنکه دیگر دوستتان نداشته باشد... "
پی نوشت. به تاریخ 4/3/89 کار عجیبیه... شاید کمتر کسی اینکارو بکنه... اما من اینکارو میکنم... تو این دوستی رو تموم کردی... به خواستت احترام میذارم... خیلی راحت میشه یه دوست دیگه پیدا کرد... خیلی راحت میشه دلو داد به یه دوست دیگه تا سختی این روزا فرموش بشه... مثه کسی که مست میکنه تا فراموش کنه... اما نه... اون هرگز دوستی نمیشه که تو بودی و هرگز اون کسی نمیشه که تو همیشه در قلبم هستی... من دیگه هیچ دوستی نمیخوام... من به تو و به این دوستی وفادار می مونم... تا ابد... و این زیباست... این چیزیه که درناها خوب میشناسندش... و هرکس درناها رو خوب بشناسه اینو خوب میفهمه... این چیزیه که قلبمو زیباتر کرده... تا ابد...
کمی افکارم پراکنده اند و شاید برای همین پراکنده بنویسم...
نمیدانم که چرا میگویند حقیقت تلخ است...
حقیقت هایی هم هستند که شیرینتند... گاهی با آنها مواجه می شوم... شاید حقایق شیرین به اندازه حقایق تلخ به چشم نمی آیند... چون اینقدر شیرینند که مست میکنند... اما حقایق تلخ، مستی را از سر می پرانند...
حالا من حقیقتی را فهمیدم... حقیقتی که انتظارش را نداشتم... شیرین نبود... تلخ بود و سخت...
اما دانستن این حقیقت خیلی بهتر بود و خیلی با ارزش بود با اینکه خیلی هم سخت بود... و هست...
اینکه نمیتوانم و هرگز نتوانسته ام به دوستم کسی که اینقدر دوستش دارم کسی که آنهمه به من آرامش می بخشید چیزی بدهم که شاد یا آرامش کند... تا به حال همه شادی ام از این بود که چنین توانی دارم اما فهمیدم که در اشتباه بوده ام... چقدر من ناتوانم...
روبه رو شدن با آن بسیار سخت تر بود از روبه رو شدن با هر حقیقتی که درونم را به من می شناساند...
تلخ نیست بفهمی برای کسی که دوست بی نظیری برای تو بوده، دوست خوبی نبوده ای؟ چرا خیلی تلخ است...
زندگی هست... مثل همیشه... گاهی روزها سخت می گذرند گاهی شیرین...
گاهی چنان شیرینند که به اوج میروم و لحظاتی چنان نفس گیرند که می اندیشم زندگی کردن سخت تر است یا مردن؟...
در یک چیز شکی نیست... این قلبی که می تپد... این قلب را نمیتوانم عوض کنم... نمیتوانم بگویم جور دیگری باش... بلد نیست جور دیگری باشد... بلد نیست برای آنکه فردا رنج نکشد امروز دل نبندد... این قلب همیشه با من است و مرا شاد و غمگین می کند... گاهی مست از شادی و گاهی کم نفس از غم... اما همین که هست را دوست دارم...
آری اینها حقیقت دارند... اینها حقیقت هایی هستند که برایم شیرینند...
خوشحالم که حاضر است رنج بکشد اما صاف باشد...
خوشحالم چنان زلال هست که وقتی غمگین شود چشمانم به احترامش خیس می شوند...
خوشحالم که دیر به دل میگیرد و زود می بخشد...
خوشحالم که هیج وقت تشنگی هایش را انکار نمی کند...
خوشحالم چنان جسور است که بی اجازه به چشمانی دل بست...
خوشحالم که میتواند تا ابد دوست داشته باشد حتی اگر نتواند دوست خوبی باشد...
خوشحالم که حاضر است برای آنکس که دوست دارد رنج بکشد تا رنجش ندهد...
| Design By : Night Melody |

